۰۹/۱۱/۵

امروز دیگه هجده سالم نیست
امروز دیگه من جوون نیستم
احساس پیری می کنم
خیلی خیلی احساس پیری می کنم


(کلا هم هیجده سالم نیست
منظورم احساسشه)

۰۹/۸/۳۱

چشم باز نکرده هنوز
تا شاید
نبیند نشنود

چشم باز نکرده هنوز
از ترس
مردم چقدر عوض شدن.
چقدر با پارسال همین موقع تفاوت دارن.
پارسال توی ماه رمضون هیچوقت کسی رو نمی دیدم که توی خیابون چیزی بخوره
امسال انگار وضع عوض شده.
خب لابد شده دیگه
کسی به کسی گیر نمیده . کسی به کسی تذکر نمیده. دیگه هیچ افسر پلیسی رو نمی بینی که توی چشم رهگذرا زل بزنه
و برعکس همه ی رخداد ها انگار مردم شادترن



من به شدت به یه تحلیل اجتماعی در همین مورد نیاز دارم.
مغزم هنگ کرده !


.............................

یه تغییراتی توی ظاهر اینجا دادم.
باشد که مقبول افتد!

۰۹/۸/۲۸

چند تا اتفاق نسبتا مهم افتاده
یکیش اینه که لاکی لوک رو بردم پارک ساعی تا اونجا زندگی کنه
سخت بود واقعا
خیلی سخت بود

یکیش اینه که سه ماه گذشته خیلی پر ماجرا بود باعث شد بزرگ تر بشم
خیلی چیزا رو برای اولین بار لمس کردم و خیلی چیزا رو هم دوباره دیدم
هر دوش عجیب بود
وبعد این ماجرا ها همشو گذاشتم کنار
الان یه ماهه که همه چیز و سعی می کنم عادی کنم.
خیلی سخته لامصب

الان سه ماهه که ننوشتم ؛درست از قبل از انتخابات.
سه ماه شاید کافی بود واسه دوباره شروع کردن
احتمالا بوده دیگه...
فردا امتحان رانندگی دارم.



یه چیزی که خیلی عجیبه اینه که توی این وضع قاراشمیش مملکت همه مون داریم زندگی عادی می کنیم
انگار سختی ماجرا هنوز بهمون نرسیده
یا شایدم رسیده و ما خیلی پوست کلفتیم!

به قول بابا این قضایا یه پوسته ی نرم داره و یه هسته ی خیلی خشن
حرفش درسته ها.
این روزا دیگه چشمامون عادت کرده به خیس بودن
این روزا دیگه گوشمون عادت کرده به چیزای عجیب شنیدن
این روزا دیگه قلبمون عادت کرده به پنهان شدن
اما نمی خوام به سکوت عادت کنم.
می خوام باشم بعد از نبودن زیاد .
حتی اگه نتونم چیزایی رو که می خوام؛ بنویسم
حتی اگه نتونم منظورمو برسونم
حتی اگه کسی نخونه.
شروع دوباره خیلی هم سخت نیست!

۰۹/۶/۱

آغاز

خب دیگه
اینجا تموم شده ست
احتمالا دیگه نمی نویسم
خیلی ساده تموم شد. خب من اینجوری دوست دارم.

۰۹/۵/۲۷

متولد

تولدم مبارک
تولدم مبارک
تولدم مبارک
تولدم مبارک
(با آهنگ هپی برست دی بخوونید)

۰۹/۵/۱۶

هایکو

خواب دیدم دوباره باهمیم
از خنده بیدار شدم
دیوانه وار به اطراف نگریستم
چشمانم از اشک پر شد
.
.
عاشقانه های ژاپنی-نشر مشکی